ما می رویم به یک کمای ابدی. حرفی برای گفتن نمانده. اینجا بسته می شود.
□ 10:47 AM - ماه مِی
Wednesday, June 17, 2009
● لعنت به تنهایی
این روزها کاش کنارم بودی. سخت است هر دقیقه اش، برای تو، برای من، برای همه. وقتی این فیلم ها و این عکس ها را می بینم و اخبار را می خوانم تمام وجودم خشم می شود و انزجار از خودم. از بی هوده بودنم و ترسو بودن. از این که اینجا بی خاصیت نشسته ام. امروز سخت ترین روز بود. با دیدن ویدیوی مرگ آن جوان که آدم ها سعی می کردند راه خون را بند بیاورند و مرگ اش را چند ثانیه عقب بیاندازند...فریاددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد! دلم می خواست کنارم بودی.
□ 12:11 AM - ماه مِی
Tuesday, June 09, 2009
● کاش تهران...
از پشت همین پنجره ی همیشگی که هم باز است و هم چارتاق بسته، یک آن خیال کردم که در تهرانم طوری که فکر کردم او هم خیال خواهد کرد در تهرانم.
گفتم چه غوغایی بود. گفتم جایت خالی؛ شور بود که موج می زد زیر پوست دم کرده ی شهر، لایه لایه آدم، بازو به بازو، آدم ها زنجیرِ هم از تجریش تا راه آهن. غلغله بود، شب های پیش از دوم خرداد را یادت هست، عصر بازی ایران - استرالیا یادت هست، آزادی خرمشهر یادت هست، ژاله ی ۱۷ شهریور را یادت هست، همه آنها را با هم جمع کن ضرب در خشم همه ی این سال ها کن و به توان خستگی و گرسنگی و بیکاری این همه سال برسان، به همان اندازه آدم آمده بود که خود را زنجیر کنند به هم، در هم، پیر و جوان، چادری و کم حجاب، جانباز و سلطنت طلب، همه.
خندید گفت محال است. با قواعد فیزیک جور در نمی آید.
گفتم باورت نمی شود. عکس نشانت می دهم، فیلم یک عالمه. بقول گلرخ هر ایرانی یک رسانه بود، این یکی را کسی نمی تواند انکار کند.
خندید. گفت نه!!! اینها را باور می کنم. بودن تو را در تهران! آن را باور نمی کنم. محال است که در فاصله ی دیروز که با هم حرف زدیم و الان، تو اصلا نمی توانی رسیده باشی حتی اگر...
نمی دانم چه کسی این حرف را جایی زده بود: «زندگی دارد از کنارم می گذرد» بی اعتنا به رویاهای من. و من از این خمودگی عاطفی ام می ترسم. یک مشت رویای بزرگ برای خود دست و پا کردم بی آنکه به قد و قواره شان توجه کنم.
همه اش می گویم کاش این روزهای خالی و بی حاصل بگذرد و از طرفی هم می بینم که چطور این ساعت شنی عمر من دارد خالی و خالی تر می شود.
کاش می توانستم سرم را بیاندازم پایین و بی رویا نفس بکشم و فقط نوبتم را انتظار بکشم.
□ 10:43 PM - ماه مِی
Wednesday, May 13, 2009
● زبان-باز
چرا نمی فهمی وقتی می گوید جورابش دویده یعنی در رفته. یعنی تکه ای از جوراب فرار کرده. تکه ای از جوراب دلش جای دیگری بوده و از یک پارچه بودن و جوراب بودن دست شسته و پا به فرار گذاشته. زبان است دیگر. همه چیزش قراردادی است. قراردادی میان من و تو که هم را بفهمیم و خود را بفهمانیم. وقتی می گوید از قلبش گذشت خوب یعنی دلش خواست. دلش خواست که بماند همانجا و بر نگردد حتی اگر بلیت اش برای سفری گِرد بوده. سفر گِرد؟ نمی دانی یعنی چه؟ یعنی سفری که گَردش دارد یعنی بالاخره یک جای راه باید گِردش کنی و برگردی حتی اگر دلت جا مانده باشد در پایِ رفتِ آن سفر گِرد. پایِ رفتِ سفر؟ یعنی نیمه ی اول یک سفرِ گِرد، نیمه ای که رفتن در آن آسان ترین کار است درست بر عکس پای برگشت، که نخواهی داشت اگر دلت در پای رفت جا مانده باشد.
مدام می گفت دلش شور می زند. فکر می کنی یعنی چه؟ که یعنی دلش می توانست مزه ی سفره ات باشد؟ نه! نه! نه! دلش شوریده. دلش به شورش افتاده از ترس اینکه پاگیر شود یا ترسیده از این که در بازگشت دوست ات بدارد. دوست داشتن در بازگشت؟ یعنی این که یکی را دوست بداری و او نیز عشق ات را با دوست داشتن برگرداند. نه اینکه برگرداند ها! نه. یعنی اینکه عوض گله ندارد، اما به مهربان ترین معنای ممکن عوض. آنقدر مهربان که گلایه را ناممکن کند.
این ها شاید چه بسا یقینا یحتمل و طبق معمول همیشه ی تو همه اش در ذهن و کله ات گذشته باشد. چون پشت تلفن صدایش کمی غریبه تر بود. نفهمیدی چه کنایه ای در کلام اش بود وقتی گفت «سایه تان سنگین شده»؟ او هم خوب فهمیده چقدر پاگیر شده سایه ات در زمینی که دوست اش نداری.
□ 9:32 AM - ماه مِی
Tuesday, May 12, 2009
● Concerto D minor BWV 974 - Alessandro Marcello
یک قطره برای خلوت ناخواسته ی من، دو سه چند قطره برای بی انصافی زندگی در حق زنی که فقیر بدنیا می آید و از دست اتفاق هم کاری برایش ساخته نیست و هفتاد و چهار سال در فقر و مصیبت زندگی می کند و مرگ برایش می شود بهترین بازنشستگی و الا آخر. این قطره ها با کاشی حمام که برخورد کنند و با همان ریتمی که الساندرو مارچلو در ذهن داشت می شود این نغمه که من عاشقانه دوستش دارم.
Well I don't know if I'm wrong Cause she's only just gone Here's to another relationship Bombed by excellent breed of gamete disease I'm sure when I'm older I'll know what that means Cried when she should and she laughed when she could Here's to the man with his face in the mud And an overcast play just taken away From the lover's in love at the centre of stage yeah Loving is fine if you have plenty of time For walking on stilts at the edge of your mind Loving is good if your dick's made of wood And the dick left inside only half understood her
:Chorus ?What makes her come and what makes her stay What make the animal run, run away yeah What makes him stall, what makes him stand And what shakes the elephant now ?And what makes a man I don't know, I don't know, I don't know No I don't know you any more ...No, no, no, no
I don't know if I'm wrong 'Cause shes only just gone Why the fuck is this day taking so long I was a lover of time and once she was mine I was a lover indeed, I was covered in weed
Cried when she should and she laughed when she could Well closer to god is the one who's in love And I walk away cause I can Too many options may kill a man Loving is fine if it's not in your mind But I've fucked it up now, too many times Loving is good if it's not understood Yeah, but I'm the professor And feel that I should know
:Chorus 2 ?What makes her come and what makes her stay What make the animal run, run away and What makes him tick apart from his prick And the lonelier side of the jealousy stick I don't know, I don't know, I don't know No I don't know, I don't know, I don't know No I don't know, I don't know, I don't know Hell I don't know you or me any more ...No, no, no no
Well I don't know if I'm wrong 'Cause she's only just gone Here's to another relationship Bombed by my excellent breed of gamete disease I finished it off with some French wine and cheese
La fille danse Quand elle joue avec moi Et je pense que je l'aime des fois Le silence, n'ose pas dis-donc Quand on est ensemble Mettre les mots Sur la petite dodo
by Damien Rice
.P.S. By the way this time I didn't fuck it up, Damien and others did. I just stalled